داستانی از دو سگ فهیم و قدرشناس

فرح دخیلی تلفن کرد وگفت دیشب دو تا مادر و دوازده تا توله بردم پناهگاه. رفتی اونجا بهشون برس چون وضع چشمای توله ها خوب نیست و گردن یکی از مادرا هم زخمیه گفتم باشه .
سومین روزی بود که برای جلوگیری از کشتار سگها طبق قراری که با شهرداری شهر جدید هشتگرد گذاشته بودیم بطور آزمایشی کار زنده گیری وسپس عقیم سازی ودر مرحله آخر واگذاری اونا به متقاضیان سگ رو به عهده گرفته بودیم .
به پناهگاه که رسیدم یکراست رقتم سراغ سگهای جدید .وضع چشمای چندتا از توله ها خیلی خراب بود, که بعد از تمیز کردن و شستن قطره و پماد گذاشتم و توی برنامه کار روزانه گذاشتم که این کار تکرار بشه بعد یکی از مادرا رو دیدم که دم در لونه خوابیده بود وپاشو دراز کرده بود رفتم جلو بهم غر زد. دستمو یواش بردم ونوازشش کردم ,آروم گرفت و گذاشت بهش دست بزنم در همین موقع توله هاش رفتند زیر پستوناش و شروع کردند به شیر خوردن .منظره زیبایی بود وحیفم اومد بهمش بزنم پاش زخم بود رفتم وسایل پانسمان آوردم و همونجا مشغول شدم .حیوونی می فهمید میخوام کمکش کنم و پاشو راحت در اختیارم گذاشت زخم گلوله ای بود که از طرف دیگه پا خارج شده بود و خوشبختانه صدمه زیادی نزده بود ومیشد مداواش کرد. زخمشو شستم ودارو گذاشتم وپانسمان کردم براش ماست گذاشتم و نوازشش کردم دستمو لیسید .( کاش آدما میفهمیدند این حیوونا چقدر میفهمند و قدر شناسند! ) رفتم سراغ اون یکی مادره که ته لونه خوابیده بود وچهار تا توله نوزاد زیر پستوناش مشغول شیر خوردن بودند. تا منو دید خودشو جمع کرد و بهم غر زد و دندون نشونم داد همونجا نشستم یک ظرف ماست گذاشتم جلوش. اول میترسید ولی مثل اینکه خیلی گرسنه بود ومشغول خوردن شد. آهسته دستمو بردم روی سرش ونازش کردم سرشو گذاشت رودستم وگردنشو نشون داد. قلبم درد گرفت وقتی زیر گلوشو دیدم .زخم عمیقی بود جای طنابی که از تولگی بوسیله فرزندان آدم (اشرف مخلوقات )به گردنش بسته شده و به مرور که بزرگ شده گردنشو بریده و به نای رسیده بود وشب قبل بعد از گرفتنش خانم دخیلی به زحمت تونسته بود بازش کنه. زخم کثیف بود ومگس تخم ریزی کرده بود وکرم هارو که اون تو وول میخوردند ,میشد دید باید میبردمش اتاق معاینه, ولی مقاومت میکرد ونمی خواست بیاد .باکمک همکارم جمشید از لونه آوردیم بیرون وبردیمش تو اتاق وروتخت گذاشتیم .یک آرام بخش براش تزریق کردم تا جلوی مقاومتشو بگیرم و مشغول تمیز کردن شدم. اول دور زخمو تراشیدم وبعد شستشو دادم و با یک پنس تا اونجایی که دیده میشد کرمهارو بیرون کشیدم و برای بقیه هم داروی مخصوص ضد کرم ریختم ,و دوباره شستم ودارو ریختم وپانسمان کردم دلم میخواست چند تکه طناب بردارم وببندم دور گردن اونایی که این کارو با این حیوونا میکنند, تا برای لحظاتی بفهمند این کار چقدر ناراحت کننده است ,شاید شاید از این کار دست بردارند .بردیمش تو لونه وبرای هر دو مادر آنتی بیوتیک تزریق کردم وتوله هاشو گذاشتم کنارش بیدار که شد اون حس آرامش رو تو صورتش میشد دید. روز بعد که رفتم سراغشون هردو زخم رو به بهبود بودند .راستی اگه اینا به پناهگاه نیومده بودند چی میشد؟ در اثر عفونت زخما وهمچنین خورده شدن نسج بوسیله کرم( لارو مگس)میمردند که به هر حال باعث هردو آدما بودند یکی با گلوله تفنگ دیگری با طناب

خانه
معرفی
پیوندها
گالری عکس
قصه ها
بروشورها
کبوتزنامه
گمشده
آماده واگذاری
نیازهای ضروری
حامیان ما
کمک به کانون
تماس با ما